جهش تولید | سه‌شنبه، ۲۹ مهر ۱۳۹۹

قصه درخت سیب - show-content

 

 

قصه درخت سیب

قصه درخت سیب


قصه درخت سیب

سال ها پیش پسر کوچولویی بازیگوش عاشق بازی کردن در اطراف درخت سیب بزرگی بود. او هر روز از درخت بالا می رفت و سیب هایش را می خورد و استراحتی کوتاه در زیر سایه اش می کرد. او درخت را دوست می داشت و درخت هم عاشق او بود. زمان به آرامی گذشت و پسر کوچولو بزرگ شد و دیگر هر روز برای بازی به سراغ درخت نمی آمد. یک روز، پسر بعد از مدت ها برگشت، اما این بار مثل همیشه خوشحال نبود. درخت به پسر گفت: بیا با من بازی کن. پسر جواب داد: من دیگر یک پسر کوچولو نیستم و با درخت ها بازی نمی کنم. دوست دارم برای خودم اسباب بازی داشته باشم ولی پولی ندارم. "متاسفم. ولی من پولی ندارم، اما تو می توانی همه ی سیب های مرا بچینی و آن ها را بفروشی و از پولش برای خودت اسباب بازی بخری." پسر بسیار خوشحال شد و تمام سیب ها را چید و با ذوق و شوق آن جا را ترک کرد. پسر هرگز بعد از چیدن سیب ها به سراغ درخت نیامد. یک روز پسر بعد از مدت ها پیش درخت برگشت این بار پسر برای خودش مردی شده بود. درخت بسیار هیجان زده شد و گفت: بیا باهم بازی کنیم. " من وقتی برای بازی ندارم. باید کار کنم و برای خانواده ام یک خانه بخرم. تو می توانی به من کمک کنی؟" "متاسفم، ولی من خانه ندارم، اما می توانی شاخه های مرا ببری و با آن خانه بسازی." مرد هم همین کار را کرد و با شادمانی درخت را ترک کرد. درخت از دیدن دوست قدیمی اش خوشحال شد، اما او دیگر پیش درخت نیامد. درخت دوباره تنها و ناراحت شد. یک روز گرم تابستانی، مرد برگشت و درخت بسیار خوشحال شد. درخت گفت: بیا باهم بازی کنیم! مرد گفت: من دیگر پیر شده ام و دلم می خواهد با قایق به سفر دریایی بروم. تو می توانی به من قایقی بدهی؟ " تنه ی مرا ببر و برای خودت قایقی بساز. تو با قایقت می توانی به دوردست ها سفر کنی و از آن لذت ببری." مرد هم تنه ی درخت را قطع کرد و از آن برای خود قایقی ساخت و به سفر دریایی اش رفت و مدت زمانی طولانی دیگر پیش درخت نیامد. سرانجام مرد بعد از چند سال بازگشت. درخت گفت: متاسفم پسرم، اما من دیگر چیزی برای دادن به تو ندارم. حتی سیبی هم ندارم تا از تو پذیرایی کنم. مرد پاسخ داد: مهم نیست، چون من هم دندانی برای گاز زدن ندارم. "حتی تنه ای ندارم که بتوانی از آن بالا بروی" "من آن قدر پیر شده ام که دیگر نمی توانم از جایی بالا بروم." درخت اشک ریخت و گفت: من واقعاً نمی توانم به تو کمکی بکنم، تنها چیزی که برایم باقی مانده ریشه های خشکیده ی من است. مرد جواب داد:من حالا به چیز زیادی احتیاج ندارم، تنها جایی می خواهم که بتوانم در آن استراحت کنم. من خسته و پیر شده ام. "خب! ریشه های درخت پیر بهترین مکان برای تکیه دادن و استراحت کردن است. بیا بنشین و استراحت کن." مرد کنار ریشه ی درخت نشست و درخت هم از خوشحالی اشک ریخت.
 

Years ago playful love to play around a little boy was a huge apple tree. Every day he eats his apple tree went up and took a short break in her shade. He loved the tree and the tree loved him. Time passed slowly and little boy grew up and came to play every day was not a tree. One day, the boy returned after a long time, but this time it was not always happy. Tree guy said let me play. The boy replied: I'm not a little boy and I do not play with the trees. I love my toys, but I have no money. "I'm sorry. But I have no money, but you can Bchyny all my apples and sell them and use the money to buy you a toy." The boy was delighted with the creativity and enthusiasm of all the apples and leave the Chyd. After picking apples from a tree on to the boy never came. One day, the boy returned after a tree a long time ago this man was once a boy himself.The tree was very excited and said: Come together to play. "I do not have time to play. I have to work for my family to buy a house. You can help me?" "I'm sorry, but I'm not home, but you can take my branches and build a house." He also did the tree and left happily. The tree was glad to see his old friend, but he was not a tree. The tree was again lonely and sad. One hot summer day, the man returned and the tree was delighted. The tree said: Let’s play together! He said, I'm old and I want the boat to go sailing. Can you give me a boat? "Take my trunk to build your boat. You can sail far away to travel there and enjoy it." The man cut the tree trunk and use it to build a boat and sail her to the tree and went a long time did not arrive. Finally, the man returned after many years. Tree said sorry my son, but I do not have anything to give you. I do not even have an apple and I welcome you. The man replied, it does not matter, because I do not have teeth to bite. "My trunk is even able to go through It." "I'm old enough that I cannot climb out of nowhere." Trees shed tears and said, 'I really cannot do to assist you, the only thing left for me is my withered roots. The man replied: I do not need much now, just a place where I could relax like that anymore. I'm bored and old. "Well! Old tree roots is the best place to lean on and rest. Come, sit down and rest." Man with tree roots and tree summit shed tears of joy.